تبليغاتX
๑۩۞۩๑تنهاترین تنها๑۩۞۩๑
در تنهاترین تنهایی هایم به این می اندیشم که چقدر تنهام..تنهاتر از تنهاترین تنهای دنیا!

...بی وفا بود که رفت...راحت و آرام از مقابلم گذشت،آنقدر بی احساس که گویی هرگز در زندگی اش نبودم،بی رحم و سنگدل...چشمان گریان را نادیده گرفت،او با تمام وجودش رفت،غافل از قلبهائی که به خاطرش شکستند،التماس هیچ دستی برایش مهم نبود،انگار پائیز را نمی دید که بی صبرانه منتظر بود،پا روی جاپاهایش گذاشتم و آرام از جاده ها و کوچه ها گذشتم،بدون آنکه جز او به کس دیگری بیندیشم،صدای خش خش برگها مانند لحظه ای بود که مرا از نگاه هایش دریغ می کرد و قلبم را که ذره ذره خرد می شد و می شکست.احساس می کنم که زندگی ام را با خاطراتش می گذرانم،...اگر...اما...رفت...کاش می دانست در زندگی ام کیست؟! شاید هرگز نمی رفت.....                                            پرت و پلا:این روزا نمی تونم بیام نت حقیقتش حوصله شو ندارم واسه همین جشن تولد یه سالگی وبلاگ کوچولومو بی خیال شدم حالاشم واسه این آپیدم که تولد آبجی عزیزم رو اینطوری تبریک بگم خیلی وقته رو مود نیستم دعا کنین بازم مثل قدیم شم....

 یاران چرا به خانه ما سر نمی زنند

 آخر چه شد که حلقه بدین در نمی زنند

 دائم پرنده اند به هر بام و در ولی

 دیگر به بام خانه ما پر نمی زنند

خدایاکجائی..........................!

                                         آبجی عزیزم تولدت مبارک

 رویای من امیدوارم لحظه هایت آبی آبی باشد و رویائی

و به همه رویاهات برسی

 

وب خوشگلم وب تنهائی هام می بینی تو هم مثل من تنهای تنهائی کی همچین تولدی واسه وبش می گیره نه کیک داره نه شمع و نه کادو تازه هیچکسم دعوت نشده چه زود گذشت یه سال چقد حرفامو تو خلوتگاهت گنجوندم امیدوارم منو ببخشی ولی به همین تنهائی قانع باش که زیباتر و قشنگتر از با هم بودنهاست پر از آرامش و سکوت تنهائی و غم...

وب تنهائی هام آبجی گلم تولد جفتون واسه وبم پساپس و واسه تو پیشاپیش مبارک

تولدت مبارککک رویای خوشگلم


می خوای بیشتر با تنهائیم آشنا شی
+ تو یکی از روزای خدا مثل  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 15:7  یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت | 
                        

 امروز باز این من بودم که در ضربان یک لحظه دیدنت ایستادم
و در آتش غرور سرخی نگاهت سوختم
و تو مثل هر بار دیگر
اضطراب ندیدن را در چشمان بی قرارم دیدی
و حسرت رفتنت را از سکوت نگاهم شنیدی و رفتی
اینبار تلختر از هر بار
می دانی؟
آتش نگاهت هنوز دیدگانم را می سوزاند
و اشک مرهمی نیست
بر اتش دل
با این همه دل به این خوش می کنم که عطر آبی نفسهایت
در میان خالی اندوهناک این شهر پراکنده است
معنی باران!
چگونه التماست کنم که بمانی و حجم انبوه تنهائی ام را سیراب کنی؟!


این بار پیام بازرگانی پخش نمی شه اما یه خبر خوب دارم مثل اینکه اینبار آقا منو بخشیده آخه اگه خدا بخواد این جمعه دعای ندبه رو تو جمکران می خوام بخونم واسه همتون دعا می کنم راستی سال نو مبارک امیدوارم سال خوبی براتون باشه.

 


می خوای بیشتر با تنهائیم آشنا شی
+ تو یکی از روزای خدا مثل  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 10:7  یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت | 

ای خدا یعنی می شه یه روز....تو که خوب می دونی تموم آزروهامو خیلی وقت پیش باختم و حالا دیگه هیچ آرزوئی ندارم اما نه خداجونم هنوز یه خواسته کوچیک نمی دونم شایدم بزرگ تو متروکه ی دلم هست و با همه ی نا امیدی م به لطف بی کرانت ای مهربون ترینم امیدوارم.ای خدا فقط می خوام یه روز واسه یه لحظه هم که شده بین الحرمین باشم تو می گی این خواسته ی  زیادیه؟خدای بزرگ جز این دیگه هیچ چیز دیگه ای نمی خوام پس این خیلی بی انصافیه که بخوای خواسته م رو نادیده یا همون نشنیده بگیری و....خدایا یعنی می شه......

+ تو یکی از روزای خدا مثل  پنجشنبه نهم اسفند 1386وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 19:16  یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت | 
        بیا با افق مهربانی کنیم                        غم پونه را آسمانی کنیم

       بیا توی نقاشی قلبمان                           رز عشق را ارغوانی کنیم


ماجرای دوتا گل سرخ....
 گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش
 دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش
 خونه ی اون حالا تو یه گلدون سفالی بود
جای یارش چقدر تو این غریبی،خالی بود
 یادش افتاد که یه روز یه باغبون دو بوته داشت
یه بهار اون دوتا رو کنار هم تو باغچه کاشت
 با نوازشای خورشید طلا قد کشیدن

  قصشون شروع شد و همش به هم می خندیدن
 شبنمای اشکشون از سر شوق و ساده بود
 عکس دیوونگیشون تو قلب هم افتاده بود

 روزای غنچگیشون چقد قشنگ و خوش گذشت
 حیف لحظه هائی که چکید و مردو برنگشت
 گلای قصه ی ما،اهالی شهر بهار
 نبودن آشنا با بازیای روزگار
 فک می کردن همیشه مال همن تا دم مرگ
 بمیرن،باهم می میرن از غم باد و تگرگ
 یه روز اما یه غریبه اومدو آروم و ترد
 یکی از عاشقای قصه ی مارو چیدو برد
اون یکی قصه ی این رفتن و باور نمی کرد
تا که بعدش چیده شد با دستای سرد یه مرد
 گلای قصه ی ما،عاشقای رنگ حریر
هرکدوم یه جای دنیا بودن و هر دو اسیر
 هیچکی از عاقبت اون یکی باخبر نبود

چی می شد اگه تو دنیا،قصه ی سفر نبود
قصه ی گلای ما حکایت عاشقیاس
 مال یاسا،پونه ها،اطلسیا،رازقیاس
 که فقط تو کار دنیا دل سپردن بلدن
بدون اینکه بدونن،خیلیا خیلی بدن
یکیشون حالا تو گلدون سفال،خیلی عزیز

اون یکی برده شده واسه عیادت مریض
چقدر به فکر هم،اما چقد در به درن
اونا دیگه تا ابد از حال هم،بی خبرن
 روزگار تو دنیای ما قربونی زیاد داره
 این بلاها رو سر خیلی کسا در می یاره
 بازیاش همیشه یک عالمه بازنده داره
 توی هر محکمه کلی برگ و پرونده داره
 این یه قانون شده که چه تو زمستون،چه بهار
نمی شه زخمی نشد از بازیای روزگار
 اگه دست روزگار گلای ما رو نمی چید
 حالا قصه با وصالشون به آخر می رسید
 ولی روزگار ما همیشه عادتش اینه
خوبارو می یاره کنار هم،بعدم می چینه
کاش دلایی که هنوزم می طپن واسه بهار
در امون بمونن از بازی تلخ روزگار

و اما پیام بازرگانی ویژه این پست:

9مرد و 1 زن به ریسمانی که از بالگرد آویزان بود چنگ زده بودند،خلبان اطلاع داد که وزن هلیکوپتر سنگین است و باید یکی از آنها فداکاری کند و برای نجات جان بقیه ریسمان را رها کند....همگی به هم نگاه کردند و منتظر فرد فداکار بودند...ناگهان زنی که در بین آنها بود شروع به سخن گفتن کرد و چنین گفت:ما زنها تمام زندگیمان را صرف فداکاری برای مردها کرده ایم،از ابتدا تا انتها...از تحمل درد و رنج زندگی طاقت فرسا با شما گرفته تا تربیت شما و فرزندان و اداره ی امور خانه و...بنابراین نگران نباشید،اینجا هم من فداکاری می کنم و برای نجات جان شما خود را فدا می کنم...مردها که اشک در چشمانشان حلقه زده بود و از این همه فداکاری احساساتشان به شدت تحریک شده بود همگی دستهایشان را از ریسمان رها کردند تا برای زن دست بزنند که......
....زن سالم به مقصد رسید.

                                                        

یه کمی چرند...
عجب روزگاری شده از اول فبرییری همه افتادن تو خط کادو گرفتن واسه روز ولنتاین هر جا می ری تو مدرسه،کتابخونه،خونه،بیرون،کوچه خیابون،تو مغازه ها...انگار چه خبره معلوم نیست چه هدفی دارن امسال این روز با یکی ان سال بعد با یکی دیگه ولی خوب از همدیگه هدیه می گیرن ولی هدیه می دن که چی بشه اه اه اصلا"از این بازیا خوشم نمی یاد،تازه روز ولنتاین که برا مانیست واسه غربی هاس،این سوسول بازیا یعنی چی!اصلا"که چی بشه!ولی خب یه مزیتی داره که همه مهربون می شن شاد می شن همدیگه رو شاد می کنن(با هدیه دادن و هدیه گرفتن)...عیبشم اینه که تهش معلوم نیست به کجا ختم می شه...بی خیال بابا..یکی نیست بگه آخه تو سر پیازی ته پیازی به تو چه ربطی داره بذار خوش باشن این یه روز رو.از قدیم گفتن خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت باش پس حالا که این طوریه چاره ای نیست جز اینکه منم بگم:
                   روز ولنتاین بر تمامی عشاق مبارک

 


می خوای بیشتر با تنهائیم آشنا شی
+ تو یکی از روزای خدا مثل  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 9:49  یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت | 

آه خدای من!
...دیگر خسته ام از این گونه زیستن...میان خالی زندگی ام با اندوه تنهائی ام تو را می جویم و تو نیستی...دلم تنگ است و من خسته از دلتنگی های دل تنگم...کاش می شنیدی از نگاه سرد و خسته ام راز تنهائی ام را و محرم رازم می شدی...کاش می شد ببینی فریادهای بی صدای دل شکسته ام را و مرهمی به دردهایم می بخشیدی...از پس تنهاترین تنهائی ام ناامیدانه در انتظار تهی ترین لحظه ای هستم تا ورودت را به حریم تنهائی ام مژده دهد...تو بیائی و لحظه ای دنیای خوابهایم رنگی بگیرد...تو بیائی تا کابوس تلخ دریای پرتلاطم غمها لحظه ای مرا به خود بگذارد...آه ای پناه بی پناهان مدتهاست با دل بی پناهم در آسمان بی نشانت آواره ام...می دانم که من باعث رفتنت بودم...ولی...و حالا به رسم روزگار بی رحم شهر دلم ساکت از همهمه های گذشته است و من تنهای تنهایم...کاش بودی تا نام قشنگ و مقدست را سر در قلبم کنم و در دل رابرای همیشه به روی زمینیان ببندم...خدایا من تو را می خواهم...آسمان را پرواز را...تو نیستی..بالی برای پرواز ندارم..و نمی دانم در کدامین آسمان باید بجویمت...نمی دانم کی کجا ولی تو را گم کردم...خدای من میان ویرانه های خستگی هایم خود را گم کردم و بعد...خدایا بگو کجائی...؟
با این که بین ما فاصله ها زیاد و زیادتر شده و من در خلوت این روز تاریک و بی روح تنهایم ولی می دانم که تو از پس تاریکترین تاریکی ها با چشم بزرگ ترین روشنائی ها می بینی بی پناهی ام را...پس چرا پناهم نمی بخشی و این گونه به انبوه تنهائی ام می افزائی ؟چگونه می توانی مرا با این همه تنهائی ببینی و بی تفاوت بگذری ؟
بازم مثل همیشه دلم خیلی گرفته..خدایا تو که می دونی نباید حرفای منو زیاد جدی بگیری گاهی وقتها یه چیزائی می گم که باعث می شه دل خیلیا بشکنه یکی می گفت به حرفام هیچ اعتباری نیست ولی راست می گفت ها خدایا دلم برات تنگ شه خیلی زیاد دلم برای خیلی از عزیزام تنگ شده با اینکه هستن اما من حضورشون رو حس نمی کنم و دلتنگشون می شم خدایا دلم برای خودم هم تنگ شده خودی که  تو خودش گم شده می بینی خدا...می بینی چقد پست شدم که نه روم می شه نه می تونم دلم رو راهی دیار مهربونت کنم خدای مهربون این روزا یاد بهمن پارسال یه لحظه راحتم نمی زاره همش فکر می کنم قراره یه بار دیگه...نه خدای من
دیگه خیلی خسته ام نمی تونم تحملش سخته...خداجون دلم به اندازه تنهائیم برات تنگ شده به اندازه تموم دلتنگی های این یک سال دلتنگم..دل تنگ همه چی کاش می شد صدامو می شنیدی...کاش تو دلم بودی تا به دل بی قرارم قرار ببخشی...بیا تا با یادت دل آشفته م آروم بگیره می دونم که همه آفریده هات رو دوست داری حتی اونائی که خیلی بدن خدایا می بینی که چقد تنهام تنهاترین تنهای عالم و تو تنهاتر ازهمه ی اونائی که ادعای تنهائی می کنن حتی تنهاتر از من آره خداجونم من تنهاتر از تنهاترین تنهای دنیام که همه حتی اونی که تنها امیدش بود تنهاش گذاشتن و اگه توهم تنهاش بزاری تو یه گوشه از تنهائی هاش می میره...
خدایا خیلی دوستت دارم تا وقتی که تنهای تنهام پس بزار همیشه تنها باشم تا فقط جای تو توی قلبم باشه و فقط یاد تو توی تموم زوایای ذهنم نقش ببنده و فقط ذکر تو روی لبهام باشه .
خدا جون می دونم که همیشه تو قلب ما هستی هیچ وقت تنهامون نمی زاری ولی نمی دونم چرا گاهی اوقات درست مثل حالا حس می کنم خیلی ازم دوری و دلم برات تنگ می شه و بعد فکر می کنم دیگران باعث جدائیمون می شن برا همین دلم می خواد همشون رو رها کنم و تا درگاه رحمتت پرواز کنم گریه کنم بعد بگم خدای بزرگ تو که تنها کس همه ی بی کسانی من رو هم پناه بده چرا که تنهاترین تنها منم.

پیام بازرگانی:وای خدایا چقد دلم برا وبم تنگ شده بود می دونین چرا نبودم اولا"اینکه امتحانات بود بعدم اینکه تلفنمون قطع بود.
و اما حالگیری این پستم خیلی طولانیه بمونه چند روز دیگه که واسه ولنتاین می خوام آپ کنم ولی حالا برا اینکه نه سیخ بسوزه نه کباب:یه روز مردا می رن پیش خدا می گن خدایا چرا زنها رو اینقدر زیبا آفریدی؟خدا می گه برا اینکه شما اونا رو دوست داشته باشین بعد می پرسن پس چرا احمق آفریدشون خدا می گه تا شما رو دوست داشته باشن...

واسه تنوع برای چند روزی قالب وبلاگم رو این طوری تحمل کنیین اما دوباره می خوام مثل قبل کنم

+ تو یکی از روزای خدا مثل  چهارشنبه دهم بهمن 1386وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 14:48  یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت | 
از ماه هلال پرسیدم که چرا قدت خم است

آهی کشید و گفت ماه محرم است

+ تو یکی از روزای خدا مثل  یکشنبه سی ام دی 1386وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 12:31  یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت | 
       
+ تو یکی از روزای خدا مثل  جمعه ششم مهر 1386وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 14:13  یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت | 
                                     

دیشب تو باغ خشک آرزوهام بودم داشتم به ویرونه های آرزو نگاه می کردم به کلبه ی کوچیک  وسط باغ که یه روز اسمش کلبه ی امید بود یکی با دلی امیدوار توش زندگی می کرد و برای بارور شدن هرچه زودتر درختهای آرزو دعا می کرد شب که می شد به آسمون یه جوری خاص نگاه می کرد و به تنهائی جشن ستاره ها رو تماشا می کرد می دونست که همه آدمها یه جائی یه گوشه ای دارن ازآسمون مهربون ستاره می چینن دلش می خواست ستاره بچینه مثل خیلیای دیگه اما نمی تونست به آسمون خیره می شد به دنبال  ستاره ای کوچیک هرچند بی نور تو آسمونها گم می شد اون شب هم همون طور شد تو آسمونها آواره می گشت دنبال ستاره کهیه لحظه نگاش به یه قصر تو اوج آسمونها می افته یه قصر خیلی بزرگ و قشنگ شاید همون قصری که به خاطرش یه بوته ی کوچیک تو باغ آرزوهاش که یه روزی هیچ کی ازش خبر نداشت حتی خزون برا همین اون باغ همیشه تو بهار بود کاشت با کلی امید بااینکه می دونست این بوته محاله که رشد کنه اما خب امیدوار بود و حالا که اون قصر رو می دید خیلی خوشحال بود و تو افکار گیج و مبهمش غرق بود آره اون قصر قصر رویاهای اون بود که توش اثری از تنهائی و غم و غصه نبود از خدا خواسته بود اون قصرو یه جائی قایم کنه که احدی حتی تنهائی ازش خبری نداشته باشه یهو آسمون ابری شد انگار بغضش خیلی بزرگ بود بارون باشدت هر چه تموم می بارید ابرها گریه می کردن اون هم دلش ابری شد چشماش خیس اشک مثل آسمون می بارید و ملتمسانه ازابرهاخواهش می کرد نبارن آخه می ترسید قصرش خراب شه اونقدر گریه کرد که چشماش خسته شد و اشکاش تموم شد افکار پریشونش از هم پاشید به خودش که اومد خیری از آسمون ..قصر...بارون شب...هیچی نبود کنار کلبه ی کوچیکش خوابش برده بود نمی دونست که دیشب همه ی اونها رو تو خواب دیده بود یا نه...اما باز هرشب به آسمون خیره می شد دیگه ستاره نمی خواست فقط قصرشو می خواست اما نمی دونست اون قصر تو کدوم آسمون گم شده بود شاید خدا خواسته بود حتی خودش هم ندونه قصر کجاست اما باز امیدوار بود داشت تو باغ خوشگلش قدم می زد که قاصدکی دید تعجب کرد تا جائی که یادش بود اون هیچ وقت قاصدکی نداشت به قاصدک نگاه کرد پوز خندی زدو از کنارش ساده گذشت و هیچ وقت ندونست که اون قاصدک یه خبر مهم براش آورده بود هر روز و هرشب می گذشت و اون با تموم وجودش باغبونی باغش رو می کرد اون هیچ وقت حرف نمی زد شاید چون بلد نبود ...شایدم چون خیلی تنها بود اما تقریبا"هیچ موقع از تنهائی گله نمی کرد یه روز که داشت به گلهای کوچیک و رنگی آرزوها نگاه می کرد یه جائی نه چندان دور آب دید اون که هیچ وقت ازآب برا آبیاری استفاده نمی کرد آخه هر وقت باغش آب می خواست خدا دلش به تنهائی دل اون می سوخت آسمون بغضش می گرفت و می گریید وبعد با بارون بوته ها و درختها سیر می شدن اون خوشحال بود که آبی می دید نمی دونست سرابه یا واقعیت نزدیکتر که رفت دید واقعا"آبه یه برکه ی کوچیک حالا دیگه از کارای روزمره ش شده بود به برکه هم سر بزنه اما اون اینو نمی دونست که اون برکه یه روز می خواد بزرگ بشه خیلی بزرگ, بزرگتر از دریاها و اقیانوسها بعد...حالا می گم براتون,کجا بودم ...آره داشتم می گفتم یه روز داشت به زیبائی گلهای آرزو نگاه می کرد حس کرد بعضیاشون رنگشون پریده خندید و تو دلش گفت اینم از آرزوهای رنگی ما نکنه بی رنگ بشین ...اما هر روز که می گذشت گلها رنگشون رو بیشتر از قبل می باختن و اون با تمام وجودش حس می کرد که محل باغ پنهونش لو رفته به تنها جاده ی متروکه ش نگاه می کرد مدتها بود کسی از اون جاده عبور نکرده بود اما اون چشم انتظار بود می دونست یکی تو راهه و می دونست اون چیزی نیست که بخواد از تنهائی درش بیاره می دونست با اومدن اون همه چی خراب و ویرون می شه یه کم ناامید شده و شم براه بود منتظر رسیدن پائیز.. یه پائیز خسته و غمگین و طولانی هر روز می دید که باغ رنگین داره یه رنگ می شه آره زرد...به جاده خیره بود که یه چیز خیلی بزرگ و سنگین تو دلش احساس کرد می دونست چیه اما نمی خواست باور کنه آره خزون رسیده بود و بهار و با بیرحمی از اونجا رونده بوده بود بعضی از برگها نارنجی شده بودن اما کلبه ی کوچیک اون هنوز یه امیدی داشت اون رفت به برکه سر بزنه و باهاش گلهای خشکیده رو ...اما وقتی رسید هیچ برکه ای ندید نه اینکه خشک شده شده باشه نه بلکه اون برکه کوچیک حالا خیلی بزرگ شده بود بزرگتر از دریاها دیگه یه کم ناامید نشد خیلی ناامید شد اون با چشماش می دید که باغش هر روز بی رنگتر از دیروز می شه اما هیچ کاری ازش برنمی یومد دیگه تنهاکاری که می تونست بکنه این بود که عصرها وقت غروب بره لب دریا و غروب خورشید پائیز رو به تماشا بنشینه و به افق تو بی کرانها خیره بشه و دلتنگی رو باتموم وجود خسته و ناامیدش حس کنه گاهی وقتها دریا خشن میشد می دونین اسم اون دریا چی بود دریای غمها دریای بزرگ غمها آره گاهی وقتها دریا طوفانی می شد امواج خشن غمها ساحل دل بی پناه و خسته ی اون رو بی رحمانه می رنجوند دیگه طاقتش تموم شد با تموم خستگیش فریاد زد:خدایا!کجائی؟آره برای اولین بار حرف زد ..گفت خدای من چرا این طوری شد من که باکسی کاری نداشتم تو لاک خودم واسه خودم با خودم بودم به کی بدی کردم که اینجوری بدی می بینم اون با صدای بلند گریه می کردو می گفت انگار می خواست عوض اون همه وقت که حرف نزده بود رو در بیاد اونقدر گریه کرد و حرف زد که تموم بدنش خسته شد حتی توان نگاه کردن نداشت منتظر بود خدا جواب سوالشو بده اما هیچ جوابی نشنید ...در همین حال یکی باصدای خسته و غمگینی گفت صداش نکن ...برگشت ببینم این کیه که تو صداش این همه غم حس می شه باورش نمی شد اون پائیز بود داشت باهاش حرف می زد با اینکه اون از پائیز خوشش نمی یومد چون تموم بد بختیش  همون پائیز بود اما ساکت نشسته بود و به حرفاش گوش می داد  بعد اینکه پائیز سکوت کرد اون گفت چرا صدات این همه پیر و افسرده و خسته به نظر می رسه درهمین حال بغض پائیز ترکیدو بارون بارید آره همون بارون پائیزی که همه دوستش دارن خلاصه پائیزهم دردشو به اون گفت و حالا دیگه اون دوتا باهم دوست بودن دو دوست دلشکسته پائیز گفت دلت شکسته؟اون آروم گفت : آره.پائیز بامهربونی گفت عیب نداره بیا یه کاری کنیم ...با تعجب گفت: چی کار؟!پائیز گفت بیا تیکه های دل شکسته ی تو رو زیر برگهای خشک من دفن کنیم تا برای همیشه راحت بشی از دل سپردن و دل کندن ...یه کم فکر کرد دید بی راه هم نمی گه قبول کرد باهم دیگه دلش رو زیر برگهای خشک  پائیزی مدفون ساختن تا هیچ کس از دلش هیچی ندونه فکر کنن هیچ وقت دلی نداشته راحتش بذارن بعد اینکه دل کوچیک اونو دفن کردن یه صدائی شنیدن یه صدائی خسته و شکسته با ناله گفت خدایا ممون راحت شدم بعد اون و پائیز فهمیدن که صدای دل شکسته بوده  اون دیگه رتاحت شده بود از همه چی ...بی دل بودن زیبا نیست! قشنگ نیست!اما بدتر از ...عاشقی و دل سپردن ودلخوش هیچ بودن تو خلادنبال هوائی برای تنفس گشتن نیست اون با پائیز هر روز می دیدن که باغ داره خشک تر می شه اما با خونسردی...یه روز پائیز گفت ببین چی شده اون برگشت نگاهی به باغ و گلهای آرزو انداخت و آروم زیر لب زمزمه کرد:خدایا شکرت خلاص شدم ممنونتم فقط مراقب اون قصر رویائیم باش نذاری جای اونم لو بره باشه؟انگاری آسمون صداشو شنیده بود ابری شد و بارون بارید اون قدر زیاد که دریا رو طوفانی کرد امواج خشن دریا گویی می خواستن اونو با خودشونببرن وتو دریای غمهاش غرقش کنن اون بی تفاوت لب ساحل وایساده بود و دریا رو می دید تا اینکه دریا عصبی شد امواج اومدن و باغ خکشده رو ویرون کردن گلبرگهای خشک آرزو روآب بودن کلبه ی کوچیک امید خراب شد و از اون همه قشنگی فقط و فقط یه بیابون باقی موند یه دشت به اسم تنهائی و حسرت پائیز گفت فکر می کردم از من غمگین تر و تنهاتر تو دنیا وجود نداره اما تو چقد تنهائی
گفت یعنی خدا دوستت نداره؟مگه نمی گن خدا آدمها رو دوست داره پس چرا ...اون حرفشو برید و گفت خدا منو دوست داره چون مراقب قصر رویاهامه دقیقا"در همین حال از آسمون قصر افتاد زمین و ویون شد....قصر رویاها بی خبر روسرش آوار شد پرسید خدا چرا این کارو کردی؟خدا گفت قرارمون این بود که جای قصر لو نره گفتش:مگه لو رفته خدا گفت خودت لو دادی حالا پائیز ...خلاصه اون که یه روزی امیدوار بود باغ بزرگی داشت قصر رویای داشت کلی گلهای رنگارنگ داشت یه دل کوچیک داشت حالا دیگه هیچی نداشت هیچی!پائیز گفت دیدی خداهم دوستت نداره اون می خواست گریه کنه اما اشکاش تموم شده بود با صدائی خسته تر و شکسته تر و افسرده تر از پائیز گفت :خدا منو دوستم داره...و اینی رو که می بینی طبیعت روزگار هستش همین!پائیز که تنهائی اونو حس کرده بود با خدا عهد بست که تا همیشه تو کوچه پس کوچه های تنهائی تنها مونس و همدم اون باشه و حالا هرزگاهی به اون باغ ویرون شده می نگرم و بادشتی از تنهائی و حسرت به دریای غم ها خیره می شم حالا که همه چی تباه شد تو محوترین تصویر قلبم یه غریب آشنا می بینم و اون پائیزه....
اینم از قصه ی تنهائی من....با اینکه تولدم بهاره خاطره های خوشی هام تو بهاره اما اون قدر به خزون وابسته شدم که حس می کنم تمام زندگیم خزانه
حال که دیگه آرزوئی ندارم ..دوست ندارم آرزوئی داشته باشم ...ولی امیدوارم و از خدا می خوام که هیچ کسی به اندازه ی تنهائی من تنها نباشه حتی خزون که همه چیزمو ازم گرفت.
پیام بازرگانی:این دفعه پیام بازرگانی پخش نمی شه تا بتونین این قصه رو بخونیین آقایون خیالشون راحت باشه که باهاشون کار ندارم اما دفعه بعد اگه عمری بود حتما"یه حالی ازشون می گیریم.

 

تقدیم به همه اونائی که هیچ کس دوستشون نداره من همه تون رو (تنهایان)با تموم تنهائیم دوست دارم.

ماه مبارک رمضا ن برهمگان مبارک امیدوارم همگی بتونین هرچی که می خوائین از خدا بگیرین «التماس دعا»

+ تو یکی از روزای خدا مثل  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 11:33  یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت | 

من نشانی از تو ندارم...

اما نشانیم رابرای تو می نویسم...

در عصرهای انتظار...

به حوالی بی کسی قدم بگذار!

خیابان غربت را پیدا کن!

و...وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو!

کلبه ی غریبیم را پیدا کن...

کنار بید مجنون خزان زده...

و کنار مرداب پیر آرزوهای رنگی ام!

در کلبه را باز کن...

و به سراغ بغض خیس پنجره برو!

حریر غمش را کنار بزن!

مرا خواهی یافت با بغضی کویری...

که غرق عصاره ی انتظار...

پشت دیوارهایم نشسته ام.

                                                                             

   چه دردی ست در میان جمع بودن        ولی در گوشه ای تنها نشستن

برای دیگران چون کوه بودن                ولی در چشم خود آرام شکستن

                                            

دوستان خوبم!با اینکه قرار بود تو وبم از تنهایی ننویسم اما نشد...یعنی نمی شه چون این وبم از برای تنهایی هاست...ولی گاهی اوقات برای تنوع از شادی هم خواهم نوشت.

حالا یه پیام بازرگانی:مردهای مجرد کمتر از مردهای متاهل عمر می کنند...ولی مردهای متاهل بسیار بیشتر از مردهای مجرد آرزوی مرگ می کنند!(حال می کنین چقد این مردا رو اذیت می کنیم...ولی حقشونه دیگه....مگه نه؟!!!!!)

 

 

+ تو یکی از روزای خدا مثل  پنجشنبه یکم شهریور 1386وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 10:55  یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت | 
سلام دوستان!به سفارش یکی از دوستای خوبم تصمیم گرفتم اگه بشه دیگه از تنهایی تو وبم ننویسم..نظر شما چیه؟

 

                                                                   آقایان نخوانند!

    ... بالاخره دکتر وارد شد..با نگاهی خسته..ناراحت و جدی..در حالی که قیافه ی نگرانی به خود گرفته بود گفت:متاسفم که بایدحامل خبر بدی براتون باشم...تنها امیدی  که در حال حاضر  برای عزیزتون باقی مونده پیوند مغزه..این عمل کاملا"در مرحله ی آزمایش و خطر ناکه...ولی در عین حال راه دیگری هم وجود نداره...بیمه کل هزینه ی عمل را پرداخت می کنه ولی هزینه مغز رو خودتون باید پرداخت کنید....اعضای خانواده در سکوت مطلق به گفته های دکتر گوش می کردن....پس از مدتی بالاخره یکی از آنها پرسید:خب قیمت یه مغز چنده؟ ..دکتر بلا فاصله جواب داد:۵۰۰۰ دلار  برای مغز یک مرد...و ۲۰۰۰ دلار برای مغز یک زن....موقعیت ناجوری بود..آقایان داخل اتاق سعی می کردن که نگاهشون با نگاه خانومها تلاقی نکنه....بعضی ها هم با خودشون پوزخند می زدن..بلاخره یکی از خانومها طاقت نیاورد و سوالی که پرسیدنش آرزوی همه بود از دهنش پرید...که چرا مغز آقایون گرونتره؟؟!!دکتر با معصومیت بچگانه ای برای حضار داخل اتاق توضیح داد که:این قیمت استاندارد عمله!...باید بادآوری کنم ..که مغز خانومها چون استفاده می شه ..خب دست دومه و طبیعتا" ارزونتره ....ولی مغز آقایان آکبنده....پس گرو نتره!

سر کاری بود...فقط خواستیم یه کم بخندیم ..همین!

                               عید مبعث پیشاپیش بر همگان مبارک

+ تو یکی از روزای خدا مثل  جمعه نوزدهم مرداد 1386وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 17:9  یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت | 
اگر دنیا نمی داند که من غمگین تر از غمگین ترین غمگین دنیایم

بیا یک لحظه بامن باش که من تنهاتر از تنها ترین تنهای دنیایم!

راستش نمی خواستم آپ کنم...آخه دلم خیلی گرفته...دلم تنگه...نمی دونم چرا؟!دلم می خواد بشینم یه گوشه ای از تنهایی...تو تنهایی هام برای تنهاییم بگریم...برای اینکه تو هفت آسمون حتی یه ستاره کوچیک هم ندارم...ستاره امید من مدتهاست گم شده...دلم می خواد گریه کنم...برای اینکه تو تنهاترین تنهاییم تنهای تنهام...اونقدر تنها که ...احساس می کنم...خدا هم تنهام گذاشته...شاید تو دنیا خیلیا تنها باشن... اما هیچکس به اندازه من تنها نیست....خدایییییا!.....یعنی تو این همهمه های سکوت صدای دلم رو نمی شنوی...که داره با صدای بی صدایی..فریاد می زنه...خیلی تنهام..تنهای تنها..تورو به خودت قسم می دم...که دوباره بیای به قلب خسته و شکسته من..خداجون دلم خیلی گرفته...بیا ...می خوام نگاه خسته مو از آسمون بگیرم...آخه دلم که ستاره ای نداره ...می خوام نگاه مو از آدمها بگیرم..آخه تو دنیای به این بزرگی ..هیچکس..دل کوچیکم رو دوست نداره...می خوام این زمین و آدمیان  وحتی خودم رو رها کنم ..پر بکشم بیام به درگاهت..اما خداجون من که.. پر پرواز ..ندارم..پس تو بیا نذار تو تنهایی هام تنهای تنها بمیرم!....خدا جون ..منو ببخش اگه ازم دلخوری..و..بیا که دلم بد جور هواتو کرده!

(دوستان ببخشید اگه این دفعه آپ خوبی نداشتم آخه دلم خیلی گرفته شما دعا کنین خدا باهام آشتی کنه)

+ تو یکی از روزای خدا مثل  شنبه سیزدهم مرداد 1386وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 15:27  یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت | 

عشق در لحظه پدید می آید...دوست داشتن در امتداد زمان.

عشق معیار ها را در هم می آمیزد...دوست داشتن بر پایه ی معیا رها بنا می شود.

عشق ویران کردن خویشتن است...دوست داشتن ساختنی عظیم.

عشق ناگهان و نا خواسته شعله می کشد...دوست داشتن از شناخت سرچشمه می گیرد.

عشق قانون نمی شناسد...دوست داشتن اوج احترام به قوانین است.

عشق فوران می کند چون آتش فشان...دوست داشتن جاری می شود چون رود خانه.

عشق حرف شنو نیست...درس خوانده نیست درویش نیست مطیع نیستدیوار را باور نمی کند...

 

                          بیایید یکدیگر را دوست بداریم                             

پدر جان تورا تا بی نهایت..از زمین تا آسمانها...تا کهکشانها...اندازه تمام ستاره های آسمان...به اندازه ی تمام آدمهای دروغگو و بی معرفت روی زمین...به تعداد تپش های قلبم .. از اول تا آخر...در هر نفسی که می کشم... فقط وفقط یکی ....دوستت دارم.

امام علی(ع):

ببینید و دل مبندید...چشم بیندازید و دل مبازید...که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت.

                                      روز پدر بر همگان مبارک   

+ تو یکی از روزای خدا مثل  جمعه پنجم مرداد 1386وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 11:46  یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت | 

گرمی آتش خورشید فسرد

مهرگان زد به جهان رنگ دگر

پنجه خسته این چنگی پیر

ره دیگر زد و آهنگ دگر

زندگی مرده به بیراهه زمان

کرده افسانه هستی کوتاه

جز به اندوه نمی تابد ماه

باز در دیدده غمگین سحر

روح بیمار طبیعت پیداست

باز در سردی لبخند غروب

رازها خفته زناکامی هاست

شاخه ها مضطرب از جنبش باد

در هم آویخته می پرهیزند

برگها سوخته از بوسه مرگ

تک تک از شاخه فرو می ریزند

می کند باد خزانی خاموش

شعله سرکش تابستان را

دست مرگ است و زپا ننشیند

تا به یغما نبرد بستان را

دلم از نام خزان می لرزد

زانکه من زاده تابستانم

شعرمن آتش پنهان من است

روز و شب شعله کشد در جانم

می رسد سردی پاییز حیات

تاب این سیل بلاخیز نیست

غنچه ام نشکفته به کام

طاقت سیلی پاییزم نیست

بازم از دوستای خوبم ممنون که کمکم کردند

+ تو یکی از روزای خدا مثل  شنبه بیست و سوم تیر 1386وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 20:57  یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت | 
سلام دوستان

نمی دونید چقدر خوشحالماز همه ی دوستان خوبم که به من کمک کردند تا بتوتم تو وبم عکس بذارم واقعا ممنونم (به خصوص مردتنها)امیدوارم هیچ وقت مثل من و به اندازه تنهایی من تنها نباشه .

+ تو یکی از روزای خدا مثل  شنبه بیست و سوم تیر 1386وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 15:9  یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت | 
برو که دیگه قلب من عاشق سر سپرده نیست               عاشق اون صداقتت هر لحظه بی اراده نیست

تو عالم غم زدگی گفتی عزیزم بی خیال                        از سادگیم خندم گرفت از روزای رفته به باد

از روزایی که یاد تو عذاب هر روز منه                              اینو بدون ای عشق من فریاد من رنج و غمه

یه سوغاتی همرنگ من اما به دور از رنج من                 آوردی و گفتی ببین قشنگه انتخاب من

هر چی نفرت و کینه بود راهی شدن به اون دیار           دیاری که غریبگی سوغاتی داد به این دیار

خدایا...آنکه در تنهاترین تنهایی ام تنهای تنهایم گذاشت به حکمت تنهایی ات تنهای تنهایش نگذار. 

(بچه ها دوست دارم تو وبم عکس بذارم اما وقتی عکس گذاشتم به جای عکس تو وبم آدرس عکس می یاد پس من چیکارکنمممممممم؟؟!!)

+ تو یکی از روزای خدا مثل  سه شنبه دوازدهم تیر 1386وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 8:47  یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت | 
یکی بهم بگه چطور تو وبلاگم عکس بذارم  

محض رضای خدا بگین دیگه

+ تو یکی از روزای خدا مثل  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 23:46  یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت | 

گویند خدا همیشه با ماست              ای غم نکنه خدا تو باشی؟!

                                                       خدایا!

...سرم دادی و سامانم ندادی                         به جز بخت پریشانم ندادی

خدایا هرچه اشک اندر جهان بود                     به من دادی و دامانم ندادی

دلی خونین به من دادی چو غنچه                   ولی لبهای خندانم ندادی

زدی صد چاک در سینه ی من                         ولی چاک گریبانم ندادی

من از این جان دردآلود سیرم                          که جان دادی و جانانم ندادی

خدایا خواهش می کنم کمکم کن

شما می گین چیکار کنم تا خدا باهام آشتی کنه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

+ تو یکی از روزای خدا مثل  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 23:10  یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت | 
 

خیلی سخته اینکه تمام عمر به خاطر کسی زندگی کرده باشی که ووجود تو هیچ اهمیتی برای اون نداشته..خیلی سخته اینکه عاشق کسی بشی که نباید می شدی...خیلی سخته اینکه با کلی سختی وسالها تلاش قصر رویایی بنا بنهی که تا آسمون قد کشیده واما یه روز بی خبر قصر با همه ی رویاهاش رو سرت اوار بشه...خیلی سخته اینکه بهترین دوست دوران زندگیت بزرگترین دشمن از اب در اد..خیلی سخته اینکه همه کس دوست اشنا خانواده داشته باشی واما دلت مظلومانه فریاد بزنه که تو هیچکس رونداری  تنهاست..خیلی سخته توسخت ترین وبدترین شرایط زندگیت عزیزترین ونزدیکترین کست تو رو با کلی غم وتنهایی ومشکل تنها بذاره وبره..خیلی سخته زندگی زیبا با هرمه ی زیباییهاش برات پوچ وبی معنی وتلخ بشه..خیلی سخته اینکه احساس کنی بهار از دلت واسه همیشه بیرون رفته وپاییز طولانی به کوچه پس کوچه های دل پا گذاشته..خیلی سخته احساس بلاتکلیفی کنی..خیلی سخته اینکه دلت خیلی تنگ بشه وندونی چیکار کنی..خیلی سخته اینکه دلت یه چیزی بخواد اما ندونی چی..خیلی سخته اینکه قشنگترین گل باغ ارزوهاتو تویه باغ دیگه ببینی وهیچ کاری ازت بر نیاد حتی نتونی ازش بپرسی چرا؟؟!..خیلی سخته دلت رو به کسی بسپری که دلش روبه دیگری سپرده..خیلی سخته جایی باشی که همهمه ی سکوت ازت بخواد حرف بزنی اما نتونی..خیلی سخته دلت گرفته باشه اما نتونی باکسی درددل کنی یا شاید هم کسی رونداشته باشی تا درداتو بهش بگی(بی کسی بد دردیه..خیلی بد)خیلی سخته اینکه به تنهاکس زندگیت بگی برو ولی بهش نگی که به خاطر خودش باید بره..خیلی سخته اینکه دلت برا هزاروصدوچندمین باردلت خیلی سختتر از هر بار به دست عزیزترین کست بشکنه..خیلی سخته اینکه دنیا تو نظرت خیلی کوچیک ویا خیلی بزرگ بشه وزندگی تکراری وخسته کنندهبشه..خیلی سخته بعد یه غروب خیلی غمناک احساس کنی که خورشید دیگه هیچ وقت طلوع نمی کنه..آره همه ی اینها سخته حتی به دنیا آمدن وبودن وماندن وزندگی کردن ومردن تحقیرشدن موردتمسخردیگران قرار گرفتن سخته ..اما سختتر از همه ی این سختیها اینه که توتنهاترین تنهاییت تنهای تنها باشی...درست مثل من خدایا دلم خیلی گرفته..

+ تو یکی از روزای خدا مثل  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 21:26  یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت | 
...به یاد داری روزی را که از من پرسیدی:مرا دوست داری یا زندگی را؟گفتم:زندگی را...قهر کردی ورفتی بدون آنکه بدانی تو همه ی زندگیم هستی...

شمع دانی دم مرگ به پروانه چه گفت؟

                                          گفت ای عاشق دیوانه تو نابود شوی

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد

                                         گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی                               ***************** 

روزی اگر چشمانت پر اشک شد و دنبال یه شونه گشتی که گریه کنی... خبرم کن ...بهت قول نمی دم که آرومت کنم ولی قول می دم پا به پات گریه کنم!

حالا چند جمله زیبا از بزرگان برای شما خوبان!

آرزومند آن مباش که چیزی غیر از آنچه هستی باشی بلکه بکوش در کمال هر آنچه هستی باشی.

اگر روزی روزگاری نخواستی یا نتوانستی گناه کسی را ببخشی بدان از بزرگی گناه او نیست بلکه از کوچکی قلب توست.

به چیزی که بدون ان هم زندگی میسر است ارزش مده.

انیشتن:برنده ان نیست که از دیگران جلو بیفتد بلکه برنده واقعی کسی است که دیگران را جلو براند.

به دنبال کسی نباش که بتونی باهاش زندگی کنی بلکه دنبال کسی باش که بدون اون نتونی زندگی کنی.

اس ام اس:وقتی شادی آروم بخند تا غم بیدار نشه ...وقتی غمگینی آروم گریه کن تا شادی نا امید نشه.

زندگی سرای حیرت است خوش باش ودیگران را سهیم کن!رویش را به تجربه بنشین... زندگی همان چیزی است که تو بنا می نهی.

ارزش ادمها به بودنشونه...نه به داشتنشون...

تکیه بر دوست مکن محرم اسرار کسی نیست

                                                               ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست

هرگز عاشق مشو!مگر اینکه بتونی همه ی عیبهای آدمی رو تحمل کنی.

و در آخر یک سخن زیبا از امام علی(َََََََََََع):

ببینید ودل مبندید چشم بیندازید و دل مبازید ...که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت.

+ تو یکی از روزای خدا مثل  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 15:1  یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت | 
سلام به تنهایی که پشت درهای بسته برای زمان قصه می گوید ..ومن این را وقتی فهمیدم که واژه های تنهایی از لابلای دفترمشقم ریختند...

پشت یک تنهایی غمناک و بارانی اسمت را با لحن گلهای پژمرده صدا کردم ودر کوچه های ابی احساس تو راازبین گلهایی که درتنهایی ام رویید جدا کردم و به تنهایی پناه آوردماز روی ناچاری به دنیای کسان بی کسی و دشتهای...چرا هیچ کس مراباور ندارد که من هم از همان خاکم ...همان خاک..چرا اینگونه تنهایم...؟!چرا؟

+ تو یکی از روزای خدا مثل  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 16:34  یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت | 
 
آخرین خط دلم
آشنائی با تنهاترین تنها
غم دل تنهام
از تنهائیم
در بهار زندگی احساس پیری می کنم
باهمه آزادگی فکر اسیری می کنم
بس که بد دیدم زیاران به ظاهر خوب خود
بعداز آن برکودک دل سختگیری می کنم
دربه رویم بسته ام از این و از آن خسته ام
من به جمع آشیان پاشیدگان پیوسته ام
من سمیه دیپلم ریاضی و متولد 16 خردادم ذوق و شوق دانشگاه رفتن همه دلخوشیم واینکه تنهای تنهام همه ناراحتیمه .تنهاکس تنهایی هام منو تو تنهاترین تنهاییم تنهای تنها گذاشت.تو وبلاگم بیشتر با تنهاییم آشنا می شین امیدوارم خوشتون بیاد و خوشحال می شم نظرتون رو هم بدونم.....

خط خطی های دلم
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آرشیو موضوعی
یه درد دل ساده
جمع دلای تنها
مردتنها(دوست خوبم)
کاروان مهدی(عج)
گاهی دلم برای خودم تنگ می شه
خنده های زورکی
لعیاجون
بیست ستون
عاشقانه ها
یه رنگ ساده
ترنم هستی
پاتوق
تنهاترین تنها(از هم نام ها)
عصر آب
یادداشت های من
احسان ولی زاده
خانوم گل(کیانا جون)
سکوت
دوعشق
علاج دل داروی درد
نگاه تازه
ستارگان مشرق
یکی ام اون بالا هست«آبجی جون»
فریاد بی صدا
سرکاری
عشق به پروانه
خط خطی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

به وبلاگ سمیه جون خوش اومدی

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس

بهترین کدهای جاوا و قالب رایگان